تبليغاتX
سی زان

سی زان

 
 

نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشي

امروز به پاياني رسيديم تا به يك آغاز ديگر برسيم.و در اين فاصله پايان تا آغاز ، فرصتي است براي آنكه آغاز تا پايان 87 را ورق بزنيم.

1-     بهار87با ادامه بيماري زمستان 86 شروع شد كه تنها راه علاج آن انتقالي بود. يعني پرهيز از تردد 200 كيلومتر در هر روز،يعني پرهيز از بي خوابي،يعني پرهيز از استرس و اضطراب،پعني خواب و خوراك به موقع و....چيزي كه در اين 12 سال نسبت به آنها بي توجه بودم و اينچنين شد كه درآخرين فرصت ممكن درخواست انتقال دادم و كميسيون پزشكي سازمان نيز بر اين راي پزشكان، نظر مساعد داشت. اما نتيجه 4ماه تلاش من و بسياري از دوستانم بي نتيجه ماند.چراكه مديران ما، صلاح مملكت خويش مي دانند و تو و جان  تو در اين ميان هيچ ارزشي ندارد.و من در اين مدت شرمنده محبت بسياري شدم كه در اين فرصت، بهترين سلام و سپاسم را تقديم محبتشان مي كنم. دوستان هميشه همراهم سيدعلي قرشي و آقاي معاديفر، مهدي عابد كه با وجود مشغله فراوان به كمكم آمدند.آقاي حاج محمودي كه از هيچ كمكي دريغ نكرد.آقاي عليخاني -معاون سازمان- كه حرمتش را نگه نداشتند و به نظر او نيز تمكين نكردند. آقاي صفاري،- فرماندارنطنز- كه حرفش را نيز بر زمين گذاشتند.چراكه برخي حاضر به هركاري هستند، تا بمانند و قدرت نمايي كنند.

2-     اول مهر عليرغم تمام مشكلات به كلاس رفتم، اما ازيك طرف نگاه مظلوم بچه ها بود و از يك طرف بي مهري مديراني كه توان مقابله با آنها را نداشتم. چون چاره اي نبود،همه چيز را به خدا وانهادم تا او قضاوت كند هر زمان كه باشد براستي كه صفت، او احكم الحاكمين است.

3-     مهر امسال در حالي آغاز شد كه ديگر از همراهان قديمي كسي نمانده است. محمدحسن رحيمي، رضا رحيم ،محمد آزاد و مهدي غلامعلي پور به كاشان منتقل شدند. اما با تمديد انتقال عباسزاده و احمدي پور موافقت نشد و بنابراين ما سه نفر با آقايان لوايي، رضايي، خالقي و ذوالفقاري كه حق التدريس ميهمان نطنز شده اند،همراه شديم. و اين آشنايي، افتخاري بود براي من.

4-     در تلخي رفتار مديران، امسال نيز شرمنده محبت مردم نطنز بودم، حتي مادر شهيد باباخاني كه مقصر اصلي اين ناملايمات را مي دانست و نصيحتم كرد،«همه چيز را به خدا واگذار،كه بچه هاي مردم گناهي ندارند» وحتي همكار بزرگواري كه باهمه كرامتش دروبلاگم نوشت«سلام همکارگرامی،
به خاطر زحمات دلسوزانه ی شما در آموزش ریاضی دانش آموزان نطنزی علی الخصوص برای فرزندم ، حمیدرضا سپاس .امیدوارم با همه ی زحمتی که برای تدریس در نطنز متحمل می شوید خداوند عزیز پاداش آن را به طور ویژه به شما و خانواده ی گرامیتان عطا بفرماید»

امروز زمستان رفت تا روسياهي به زغال بماند و به قول شاعررندنظرباز« وفاكنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم ** كه در طريقت ما، كافريست رنجيدن» و آخر آنكه، حلول بهار جان و جهان را به پيشگاه بامحبت همه دوستان و همكاراني كه ميهمان صفا و وفايشان هستم،تبريك گفته وبراي همه آنها، آرزوي سعادت و سلامت دارم
  نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 18:0  توسط جلیلی نوش آبادی.  | 

روز شنبه در راه برگشت از نطنز از راديوي تاكسي بين شهري كاشان – نطنز شنيدم كه وزير آموزش و پرورش به دبيرستان مفتح تهران رفته و براي غيبت 6 نفر از دانش آموزان، مدير مدرسه را بازخواست مي كرد.

«ترديد نبايد كرد كه همه موظف به انجام وظيفه خود به بهترين نحو ممكن هستيم.»

اما فراموش نكنيم كه موظف به انجام هركاري نيز نيستيم. غيبت دانش آموزان در فاصله دو تعطيلي را بايد از خانواده ها پرسيد، مخصوصا خانواده هاي تهراني كه از هر فرصتي براي فرار از اين شهر شلوغ استفاده مي كنند و دانش آموز نيز هيچ تقصيري ندارد .

موضوع دوم، صدور بخشنامه و دستورهاي محرمانه اي است كه برخي مديران پاييني به تبع اين اقدام وزير و بدون در نظر گرفتن شرايط مكاني و زماني در چنين مواقعي صادر مي كنند.

در همان روز من و 4 نفر از همكارانم طبق معمول ساعت 5/6 صبح از نوش آباد به كاشان و به نطنز رفتيم، در حالي كه همه همكاران بودند اما فقط تعداد كمي از دانش آموزان آمده بودند.

در اين فاصله برخي از والدين، حضوري يا تلفني خبر غيبت فرزند خود را به مدرسه مي رساندند.

تنها برآيند اين روز، در بهترين حالت صرف 5 هزار تومان كرايه و 3 ساعت وقتي بود كه در راه رسيده به نطنزتلف كرديم، براي اينكه فاصله 100 كيلومتري را طي كرده تا با همكارانمان گفتگو كنيم. اين مبلغ 25 درصد حقوق روزانه ماست كه هر روز مي پردازيم، بدون آنكه آموزش و پرورش در قبال آن هيچ مسووليتي داشته باشد و اين اتفاق در سه روز ديگر هم تكرار شد. و بسيارند مديراني كه بدون درنظر گرفتن شرايط معلمهاي غيربومي، چنين بخشنامه هايي را صادر مي كنند و در آستانه سال جديد، علاوه بر تحميل هزينه هاي مادي، امنيت روحي همكاران را نيز با خطر مواجه مي كنند، مخصوصا آنكه در اين ايام وسايل نقليه عمومي بين شهري به شدت كاهش مي يابد .  

 درحاليكه اگر مديران محترم، كمي درايت و موقعيت سنجي به خرج مي دادند كه شرايط  نطنز و شهرهاي نظير آن را با تهران مقايسه نمي كردند، مي توانستند، هديه سپاس و احترام همكاران را براي همه عمر بدرقه راه خود كنند.       

پیشاپیش برای همه دوستان خوبم سال خوب و خوشی را آرزو مندم.

  نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 17:9  توسط جلیلی نوش آبادی.  | 

ما غير از دعا به تعبير امام علي عليه‌السلا‌م چيزي در كف نداريم. ‌ < اغفر لمن لا‌ يملك الا‌ الدعا>
دعا پلي است كه ما را به گوهر هستي پيوند مي‌دهد. زندگي ما معنا پيدا مي‌كند. همه عمر ما ميقات مي‌شود و تمام كارمان نمازي دائمي... الذين هم في صلا‌تهم دائمون... ‌
دعا اوج مي‌گيرد و معناي ديگري پيدا مي‌كند. ديگر ادعيه مشهور درباره درد دندان و بيماري‌ها و نيازهاي مادي و اين جهاني و نظر بندي و... نيست. دعا آهنگ خواست عروج به قله است. هر واژه دعا پله نردباني تا آسمان... ‌
مرحوم استاد مطهري در حماسه حسيني در نقد روضه‌هايي نوشته است كه چهره امام حسين عليه‌السلا‌م و خاندان او و كربلا‌ و عاشورا را وارونه نشان مي‌دهند... به نظرم آنچه بر سر دعا آمده است، همان است كه بر سر عاشورا آمد... دعانويس‌ها يادتان هست. در دوران كودكي نسل ما، بچه كه مريض مي‌شد اول سر دعا برايش باز مي‌كردند و خانه دعانويسان هميشه غلغله بود. آن بساط برچيده شده اما هنوز تا حقيقت دعا فاصله‌اي بسيار داريم. تا اين حقيقت كه دعا روي ديگر سكه وجود انسان است. دعا مساوي و مساوق با هستي اوست

عطاالله مهاجراني* روزنامه اعتماد ملي* 20/12/87

  نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 17:44  توسط جلیلی نوش آبادی.  | 

 

 

در راه مانده...

وسط تابستان بود، كه خبردار شد، با انتقالي اش به كاشان موافقت شده است. بعد از هفت سال خانه به دوشي و مسافرتهاي هفتگي، به خانه رسيده بود.

باخودش فكر ميكرد، كه بعد از اين ديگر مجبور نخواهد بود ساعتها درمسير جاده بايستد تا ماشيني از سر ترحم او را سوار كرده و به مقصد برساند. به يادش مي آمد سالهايي كه ساعتها بر سر جاده مي ايستاد و در سوز سرماي زمستان، ماشينها از جلو او مي گذشتند و او در حسرت آن بود كه خودش را به مدرسه اي در دورترين نقاط استان اصفهان برساند.

به ياد مي آورد پنج سال، هرهفته صبح شنبه ساعت 5/2بر سياهي شب ميزد و بعد از ساعتها معطلي ، خود را به اصفهان مي رساند .

باخودش فكر ميكرد، بعد از هفت سال مي توانست، جمعه با خيال آسوده، دل به كوه بزند و تن به خنكاي نسيم بسپارد و نگران فردا نباشد.

باخودش فكر ميكرد، بعد از اين همه سال ديگر پدر و مادر پيرش چشم بر در نخواهند دوخت تا غروب سه شنبه اي كه او از راه برسد.

مادرش با شنيدن اين خبر، سر از پا نمي شناخت و در فكر آن بود كه نذرهايش را ادا كند. و پدرش گفت: بعد از اين محرم هرسال يك گوسفند قرباني خواهد كرد.

اما خوشحالي او  ديري نپاييد. فقط دو روز به تماشاي روئاهايش نشست و در هفدهمين روز از مرداد، رئيس اداره نطنز با سلام و تعارف گرمي از او خواست كه يك مدت ديگر هم مهمان شهر آنها باشد و در مقابل قول داد كه هرزمان كه درخواست انتقال داد با انتقالش موافقت كند.

به يكباره بر سر دوراهي ماندن يا رفتن قرار گرفت.

بعد از 5 سال خدمت در يكي از دورترين نقاط استان اصفهان،دو سال هم در روستاي طرقرود نطنز، معلم بود.دو سال را با نگاه معصوم بچه هاي روستاهاي نطنز به سر كرده بود و اينك بايد با اين نگاههاي ملتمس جواب منفي مي داد. به ياد مي آورد، كه با اصرار توانسته بود 2 نفراز بچه هاي روستايي را تا دبيرستان نمونه بدرقه كند و اين براي او سوال مبهمي بود كه بعد از او آيا كسي اينچنين حامي بچه هاي روستايي خواهد بود؟

 از طرف ديگر او بايد مي رفت.چرا كه ديگر محال بود كه چنين فرصت مناسبي براي رسيدن به خانه و كاشانه خود پيدا كند. همه آنها كه طرف مشورتش بودند نيز، از او ميخواستند كه به اين وعده ها دل خوش نكند .

او كه در 12 سال تحصيل خود، هميشه زير بار طعنه معلمهايي بود كه از مركز شهرستان فقط 3 كيلومتر دور بودند،با خودش فكر مي كرد كه  بايد به شهر خود برگردد تا ديگر كسي زير بار اين طعنه ها نباشد.

همه روزها و سالهاي گذشته را مرور ميكرد، روزهاي سختي را كه پشت سر گذاشته بود. مرارتهايي كه براي انتقالي تحمل كرده بود، حتي در آزمون حفظ قرآن شركت كرد اما با يك نامه اين انتقالي لغو شد.

با تمام اين اوصاف، به يكباره حرف پدرش او را به خودآورد،« هرجا هستي فقط خدا را در نظر بگير و بس.» تصميمش را گرفت. ديگر جايي براي شك و ترديد وجو نداشت.نامه اي به اداره كل نوشت و خواست كاشان را با نطنز جابجا كند.

دوباره داستان غربت آغاز شد.هر روز ساعت 5/5بعد از نماز صبح از خانه بيرون مي زد. حدود يك كيلومتر پياده  مي رفت سپس با يك ميني بوس كه سرويس كارگران كارخانه بوده خودش را به كاشان مي رساند و از آنجا با اتوبوسهاي اصفهان به روستاي محل كارش مي رفت و ساعت 1 نيز با همان اتوبوس بر مي گشت و ساعت 3 بعد از ظهر كه مي شد، به خانه مي رسيد.

روزهاي تدريس در نطنز با تمام خاطرات ومخاطراتش مي گذشت اما گاهي روزها هنگام صبح كه از خواب بر مي خاست، سرش سنگين بود و بعد از ظهر هم كه برمي گشت دردي در تمام سرش مي پيچيد كه با خوردن قرص مسكن هم آرام نمي شد،  اما چندان آن را جدي نمي گرفت تا اينكه پنجمين سال هم به همين منوال گذشت. در تابستان كه به پزشك مراجعه كرد، با مشاهده عكس راديوگرافي و نوار سي تي اسكن به او گفت:« دچار ميگرن شده است و علت آن هم ، تردد در هواي سرد و نداشتن ساعت مشخص براي خواب و غذا است و چاره آن هم دوري از اين موارد است.»

سال ششم آغاز شد، اما ميگرن و سردردهاي آن، گريبان او گرفته بود و  او را اذيت مي كرد و حتي چندين نوبت در كلاس دچار عارضه شد و او را به بيمارستان رساندند. با اين اوصاف بود كه در خرداد ششمين سال، درخواست انتقال داد، چرا كه ماندن در اين شرايط، زندگي او را تهديد مي كرد.

به سراغ مدير رفت و درخواست خود را مطرح كرد. اما مدير به يكباره همه چيز را فراموش كرد، انگار كه اصلا قولي نداده است و درجواب او گفت:« ما به دبير رياضي نياز داريم و نمي توانم با اين درخواست موافقت كنم.»و اين درحالي بود كه او در اين سه سال آخر به عنوان هنرآموز در هنرستان، حسابداري درس مي داد و فقط دو روز رياضي تدريس مي كرد . اصرار كرد و حتي گفت كه  مي تواند جاي او را با همكاري كه با ليسانس رياضي در بخش اداري شاغل شده است را عوض كند، اما رئيس گوشي براي شنيدن نداشت تمام تابستان در تلاش براي انتقالي بود اما از هر راهي كه مي رفت ، راهش بسته مي شد.

سال هفتم تدريس در نطنز آغاز شد اما او به جاي كتاب و جزوه ، مجبور بود دفترچه بيمه و نتايج آزمايش هاي پزشكي  همرا داشته باشد.هرماه به يك پزشك مراجعه ميكرد تا راهي براي بازگشت به سلامتي پيدا كند اما همه جوابها يكي بود، پرهيز از اضطراب، پرهيز از تردد در هواي سرد و تغذيه به موقع كه همه اين موارد با شرايط كار او محال بود.

سال هفتم هم با بيماري گذشت او درخواست انتقال داد ، حتي شوراي پزشكي استان هم خواسته بود كه با انتقالي او موافقت شود، همه به او قول داده بودند براي انتقالي او كمك كنند، تمام شرايط براي انتقال او مهيا بود كه در ميان تابستان در يك روز داغ، صدايي از پشت تلفن به او گفت: « با انتقالي شما موافقت نشده است...»    

  نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 19:0  توسط جلیلی نوش آبادی.  | 
  POWERED BY BLOGFA.COM