<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سی زان</title>
<link>http://czan.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 14:38:56 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>درمورد ریاضی 2</title>
<link>http://czan.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;امروز آخرین جلسه دوره ضمن خدمت بررسی کتاب ریاضی 2 بود.آنچه بیش از همه قابل توجه است، تغییر در شیوه ارائه مطلب است که بصورت شهودی نوشته شده است . درطی همه سالهای تحصیل و تدریس ، ارایه منطقی محتوای ریاضی، باعث شده که ریاضی بعنوان یک درس خشک و بیروح در ذهن فراگیران تداعی کند و نتیجه آن آمار بالای مردودیها ی این درس است که درد مشترک همه مقاطع تجصیلی از ابتدایی تا دانشگاه است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این تغییر باعث شده است که سطح اموزش از حیطه دانش به حیطه های بالاتر نیز برسد و دانش آموزان بیشتری از شیرینی ریاضی سهم ببرند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما نباید از نظر دور داشت، که هر تغیییر ، نیازمند مقدماتی است که اگر فراهم نباشد، رسیده به هدف چندان آسان نخواهد بود.از جمله این مقدمات:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1-   &quot;تناسب تنوع و حجم محتوابا زمان تدریس&quot;  دو جلسه در هفته به اعتراف اغلب همکاران، تدریس به شیوه دانش آموز محوری، میسر نیست.بنابراین یا باید زمان آموزش را اضافه کرد یا آنکه تنوع مطلب را کاهش داد که اعمال راه دوم، منطقی تر و آسانتر است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2-   &quot;تناسب محتوا با شرایط زمان و مکان&quot; اگرکتاب جدید بصورت آزمایشی در چند منطقه کم برخوردار، تدریس شده بود، یکی از نتایج آن، نامناسب بودن فصل اول بویژه بخش اول شامل تئوری اعداد برای هنرجویان فنی حرفه ای و کاردانش است.که می توان بخشی از این فصل را برا یاین گروه بصورت اختیاری ارائه کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3-   &quot;اصلاح نامه نگارشی&quot; در نگارش کتاب، حدود 60 مورد اشتباه دیده میشود که با توجه به اینکه در شهرهای کوچک کلاش ضمن خدمت برگزار نمی شود، هم معلم و هم محصل را با مشکل روبرو می کند که خوب بود اگر اصلاحیه ای به همه مناطق ارسال می شد.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 14:38:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=czan&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>czan</dc:creator>
<guid>http://czan.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرمایه اجتماعی دانش آموزان</title>
<link>http://czan.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;در بررسی عوامل موفقیت دانش آموزان،«خانواده» حیطه یگانه ای است که از نظر تحلیلی به سه جزء مختلف تفکیک میشود، که عبارتند از سرمایه مالی، سرمایه انسانی و سرمایه اجتماعی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; سرمایه مالی بامیزان ثروت یا درآمد خانواده سنجیده می شود،که فراهم کننده منابع فیزیکی است و می تواند به توفیق دانش آموز در مدرسه کمک کنند مثل داشتن اتاق مستقل، و امکانات مالی که در فرم ثبت نام آنها قید شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; سرمایه انسانی که با تحصیلات والدین به سنجش درمی آید و آنها را در یادگیری یاری می دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;FONT color=#009900&gt;سرمایه اجتماعی خانواده،&lt;/FONT&gt; روابطی است که در محدوده خانوداه بین بچه ها و اولیای آنان  برقرار است، که نسبت به  سرمایه مالی و  انسانی از جایگاه و پایگاهی به مراتب بالاتری برخوردار است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر  زندگینامه زنده یاد پرفسور محمود حسابی را مطالعه کنیم، پرفسور حسابی دربیان خاطرات خود، هرجا صحبت از موفقیتهایش میکند، بلافاصله، از مادر خود و تلاش او برای درس خواندن فرزندانش یاد می کند.دکتر حسابی، در سنی کمتر از سن رفتن به مدرسه، از مادرش، قرآن و اشعار حافظ را فرامی گرفت. او استعدادهای ژنتیک خارق العاده ای نداشت و آموخته های مادرش نیز بیشتر از معلومات خانواده های زمان او نبود. تفاوت مهم، وقت و کوششی بود که مادر مرحومشان برای تربیت پسران صرف می کرد و پیوندعاطفی بود که در دوران غربت و تنگدستی بین آنها مستحکم شد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در یکی از مدارس دولتی آمریکا، یک نکته برای مقامات مدارس معما شده بود که برخی مهاجران آسیایی از موفقیت های تحصیلی برخوردار هستند، تحقیقی که انجام گرفت معلوم کرد که خانواده آنها از کتابهای درسی دوجلد می خرند و نسخه دوم برای مادر کودک خریداری میشد تا آنرا بخواند و به فرزندش کمک کند که در مدرسه موفق باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مثال سوم: برخی از دانش آموزان، وقتی در مدرسه با مشکلی مواجه می شوند، و خانواده آنها در جریان قرار می گیرند، به طرز قابل توجهی به رفع مشکل و حتی به موفقیت آنها منجر میشود و به عکس خانواده هایی که نسبت به فرزندان خود در طول سال تحصیلی چندان توجهی ندارند، فرزندان آنها نیز به مرور دجار افت تحصیلی می شوند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دراینجا با مواردی سروکار داریم که سرمایه انسانی خانواده ها، از نظرمیزان تحصیلات،اندک است، ولی میزان تلاش خانواده برای کمک به تحصیل فرزندان، زیاد است. « همین نکته ای که در یکی از موسسات آموزشی بنام پشتیبان اجرا می شود و مورداستقبال خانواده ها نیز قرار گرفته است.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شکی نیست که بچه ها از سرمایه انسانی پدرو مادرشان به شدت تأثیر می پذیرند، اما اگر پدر و مادرها در جریان زندگی فرزندان خود نقشی نداشته باشند و این سرمایه انسانی در محل کار یا درجای دیگر هزینه شود، نه تنها هیچ ربطی به نتایج کار بچه ها در مدرسه نخواهد داشت بلکه دو مورد سرمایه گذاری دیگر را نیز  بی اثر خواهد کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر سرمایه انسانی پدر و مادر با سرمایه اجتماعی نهفته در روابط خانوادگی تکمیل نشود، کم یا زیاد بودن میزان سرمایه مالی و انسانی والدین برای فرزندان چندان تاثیری نخواهد داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; روابط اجتماعی افراد خانواده، که باعث می شود سرمایه انسانی بزرگترها در دسترس کودک قرار گیرد، هم به حضور بزرگترها در خانواده و هم به توجه آنان به کودک بستگی دارد و غیبت یکی از آنها، کمبود ساختاری در سرمایه اجتماعی خانواده است. که برجسته ترین مصداق آن، خانواده های تک سرپرست است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر روابط قوی بین کودکان و پدر و مادر وجود نداشته باشد، باز هم خانواده فاقد سرمایه اجتماعی است وهرچقدر سرمایه انسانی در پدر و مادر موجود باشد، کودک بهره ا ی از آن نمی برد، زیرا سرمایه اجتماعی در اینجا وجود ندارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس اگر خانواده ها به سرنوشت فرزندان خود علاقه مند هستند،باید از همین روزهای نخستین سال، همراه فرزندانشان شده و علیرغم همه مشکلات و مشغله های زندگی، فرصتی را برای هم صحبتی با فرزندان خود و سرکشی به مدارس آنها در نظر بگیرند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 13:18:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=czan&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>czan</dc:creator>
<guid>http://czan.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سالی که خورشید،ازغرب طلوع کرد...</title>
<link>http://czan.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در سال 1286 خورشیدی در شهر تبریز در خانواده‌ای فرهیخته کودکی به دنیا آمد که او را محسن نام نهادند، پدرش همچون اکثر آذریها مردی بود کوشا و با همت که چهارده سال در نجف اشرف تحصیل کرده بود. یک روحانی وارسته و پرهیزگار که چون از نجف به تبریز برگشت اشراف و اعیان شهر برای او هدیه‌های بسیار فرستادند و او که انسانی وارسته بود تمام هدیه‌ها را پس فرستاد حتی هدیه صولت السلطنه را. و با این شیوه به آنان فهماند که وابستگی به یک طبقه و دلسوزی برای طبقه دیگر باهم منافات دارد، این بود که در کنار ستارخان سردار ملی به مبارزه پرداخت و در دور اول و دوم به نمایندگی مردم تبریز به مجلس شورا رفت. او مرد پارسا و سخت کوشی بود که از مال دنیا چیزی نیندوخت و همواره سعی می‌کرد چهار فرزند پسرش را پارسا و سخت کوش و دانش دوست بار آورد و در این امر نیز موفق شد به گونه‌ای که هر چهار فرزندش به نحوی در زمینه کاری خود موفق بودند.&lt;BR&gt;تحصیلات&lt;BR&gt;چهل روز که از حضور محسن در خانواده آنان گذشت خانواده هشترودی به تهران نقل مکان کرد. محسن هشترودی تحصیلات ابتدایی خود را در مدارس سیروس و اقدسیه گذراند. وی مرد بسیار سخت کوشی بود و از کلاس هفتم بدون معلم به فراگیری زبان فرانسه همت گماشت و در آن خصوص چنان پیشرفت کرد که خیلی زود شروع به خواندن کتابهای فرانسوی نمود. محسن از کلاس هشتم به مدرسه دارالفنون رفت و چون سطح مدرسه دارالفنون از بقیه مدارس بالاتر بود، بطور معمول هر دانش آموز تازه واردی را در کلاسهای مختلف می‌سنجیدند. به همین دلیل معلم هندسه از او خواست قضیه‌ای را ثابت کند آن روز هیچ کس نمی‌دانست که روزی همین دانش آموز یکی از ریاضیدانهای بزرگ دنیا خواهد شد.&lt;BR&gt;محسن در آنروز معلم هندسه را مات و مبهوت نمود و معلم در شگفت شد که او چگونه این قضیه را بدون استفاده از راههای مطرح شده در کتاب ثابت نموده است؟ از او پرسید این راه را از کجا آموخته ای؟ و دور ازذهن نبود که محسن هشترودی با این همه کلنجار رفتن با کتابها این راه را خودش ابداع کرده باشد. دیری نپایید که از پرتو آوازه نام او در مدرسه نام دیگر شاگردان برجسته مدرسه کم رنگ شد و محسن هشترودی کانون توجه معلمان و شاگردان مدرسه شد. پروفسور هشترودی دوران دبیرستان را که به پایان رساند. تحصیل در رشته پزشکی را آغاز نمود، پس از مدتی تحصیل در این رشته آن را رها کرد و به فرانسه رفت تا در رشته مهندسی مکانیک تحصیل نماید، اما این رشته نیز با ذوق او موافق نبود. این بود که به تهران برگشت و در دارلمعلمین عالی به تحصیل در رشته ریاضی مشغول شد.&lt;BR&gt;ریاضی با روح ذوق پروفسور هشترودی موافق بود و او باعشق تمام به تحصیل پرداخت. پس ازدریافت درجه لیسانس به فرانسه رفت و در دانشکده علوم پاریس مشغول به تحصیل در رشته ریاضی شد و سپس به دانشگاه سوربن رفت و در آن دانشگاه تحصیلات خود را در دوره دکتری ریاضی به پایان رساند. پرفسور هشترودی در سال هزار و سیصد و پانزده خورشیدی در سن بیست و نه سالگی به ایران بازگشت و با سمت دانشیاری در دانشکده علوم و دانشسرای عالی مشغول به تدریس شد و پس از پنج سال به درجه استادی رسید.&lt;BR&gt;دکتر هشترودی و اطرافیان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وی نیز چون همه انسانها از محیط و افراد پیرامون خود تأثیر پذیرفته بود، اما چند فرد به گفته خود او بیش از همه بر وی تأثیر گذاشتند. در درجه اول برادر بزرگترش محمد ضیا هشترودی که دکتر هشترودی بنیان تعلیم خود را از او می‌دانست. محمد ضیا مردی خود ساخته بود تا کلاس یازده در دارالفنون خواند و چون معلومات او بیش از حد کلاس و گاهی بیش از سواد معلمان بود مرتب بر معلمان خرده می‌گرفت. سرانجام او را از مدرسه اخراج کردند، وی در شهرهای مختلف به معلمی پرداخت و تا پایان عمر معلم بود. زبان فرانسه را بسیار خوب فرا گرفته بود به گونه‌ای که فرانسویان تحصیل کرده را شگفت زده می‌کرد. زبان عربی را نیز خوب می‌دانست و مطبوعات عربی و ادبیات آن زمان را مطالعه می‌کرد، ریاضیات را در حد عالی می‌دانست و این همه را خود آموخته بود.&lt;BR&gt;به ادبیات فارسی عشق می‌ورزید و خط خوبی داشت. شبانه روز مطالعه می‌کرد و این عادت تا پایان عمر با او بود. می‌بینیم که خطوط اصلی سیمای فرهنگی دکتر محسن هشترودی نیزهمین موارد بود. از برادر که بگذریم استادانی که بر دکتر هشترودی تأثیر فراوان گذاشته‌اند غلامحسین رهنما،عبدالعظیم قریب،دکتر سیاسی،والی کارتان فرانسوی بنیانگذار ریاضیات جدید را می‌توان نام برد.&lt;BR&gt;خصوصیات فردی و فعالیتهای غیر ریاضی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پرفسور هشترودی،همچون پدرش انسانی وارسته بود وارسته و آزاد از بسیاری قیدو            بندهای دست و پاگیر،قیدوبندهایی که درصد بسیار زیادی از توان افراد را به خود اختصاص می‌دهد و همین امر یکی از رموز موفقیت او بود. بیشتر پول و وقتش را صرف مطالعه می‌کرد و مطالعه او هیچگاه به یک زمینه خاص محدود نمی‌شد. علاوه بر ریاضی در ادبیات و بسیاری زمینه‌های دیگرنیز مطالعه داشت. هر شبانه روز سه تا چهار ساعت می‌خوابید و بقیه وقتش را صرف مطالعه و کارهای اجتمای و فرهنگی می‌کرد. استاد هشترودی پا به پای تدریس در دانشگاه در سال 1321خورشیدی رئیس فرهنگ تهران ، در سال 1330 خورشیدی رئیس دانشکده علوم تهران شد.&lt;BR&gt;روش خاص پرفسور هشترودی در هنگام کار بر روی یک موضوع توجه عمیق و تمرکز کامل بر روی آن بود او وقتی به یک موضوع خاص می پرداخت تمام ذهن و حواسش را برروی آن متمرکز می کرد به گونه ای که درهنگام کار وقتی او را صدا می‌زدند متوجه نمی‌شد و بعد از چند بار صدا زدن برای چند لحظه‌ای به طرف صدا خیره می‌شد. درست شبیه فردی که از خوابی عمیق برخاسته باشد. از دیگر ویژگیهای او در هنگام کار دست کشیدن از بقیه کارها و اختصاص دادن تمام توان خود به یک کار واحد بود. نقل است از همسر وی رباب هشترودی که وقتی کاری را شروع می‌کرد تا به نتیجه دلخواه دست نیافته بود از خواب و خوراک خبری نبود و گاهی اوقات حتی چند وعده پشت سر هم غذا نمی‌خورد. از دیگر ویژگیهای برجسته وی نگاه تیز بین او بوده است، نگاه وی چنان تیز و متمرکز بود که همگان را به حیرت وا می‌داشت.&lt;BR&gt;از دیگر صفات و ویژگیهای پروفسور هشترودی حافظه بسیار قوی او بود، حافظه یک دارایی خدادادی است اما استفاده بهینه از آن به خود شخص بر می‌گردد. پرفسور هشترودی هیچگاه از حافظه‌اش برای مسایل پیش پا افتاده استفاده نمی‌کرد، تنها موضوعاتی را به خاطر می‌سپرد که ارزش به خاطر سپاری را داشته باشند. این ویژگی در اکثر دانشمندان وجود دارد، یعنی توجه به آنچه ارزش توجه کردن داشته باشد و بی‌توجهی نسبت به سایر امور ، از این روست که مرم عادی بعضی وقتها دانشمندان را به حواس پرتی متهم می‌کنند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نظم ویژگی دیگری است که نزد پرفسور جایگاه خاص خودش را داشت به ویژه نظم وی برای حضور در کلاسهای درس. از آنجایی که او به تدریس عشق می‌رزید نظم وی برای حضور در کلاسها چنان بود که هیچگاه دیده نشد که پرفسور دیر به کلاس درس برود و در این امر بی نظمی کند، اما در پایان دادن به کلاس درس قایل به نظم نبود. کلاسهای او گاهی اوقات سه تا چهار ساعت بیش از زمان قانونی طول می‌کشید. وی در ارج گذاشتن به دبیران و آموزگاران نیز چنان بود که این موضوع را می‌توان جزو ویژگیهای او دانست و در همین راستا توجه او به انسان و همه مردم مثال زدنی است او به انسان و استقلال آن مهر می‌ورزید چنان که معتقد بود:&lt;BR&gt;اگر قرار باشد سر رشته دانش و فن در دست زورمندانی باشد که آن را ضد انسانها بکار گیرند چه بهتر که تمدنی در کار نباشد و بر همان حالت انسانهای نخستین زندگی کنیم. یک دانشمند هنگامی می‌تواند بر مراد دل خود زندگی کند که استقلال داشته باشد. نازک دلی ، داشتن احساس پاک و لطیف و حساسیت او نسبت به ظلم و ستم از دیگر ویژگیهای او بودند. پرفسور هشترودی چنانچه نشانی از ستم می‌یافت بی درنگ واکنش نشان می‌داد، حتی اگر در کوچه و خیابان مادری کودکش را تنبیه می‌کرد با بانگ و فریاد آن مادر را از این عمل زشت باز می‌داشت. نقل است روزی در حین تدریس پرفسور هشترودی متوجه کفشهای پاره پاره دانشجویی شد و نتوانست به درس دادن ادامه دهد، کلاس را ترک کرد بعد آن دانشجو را خواست و چون از تهیدستی بیحد اوخبردارشد،از حقوق خود برای او مستمری در نظر گرفت.&lt;BR&gt;پرفسور هشترودی مطرح کننده یوفوها و کسی که به شوروی سابق کمک کرد زمانی که سفینه یوری گاگارین داشت از مسیر منحرف می‌شد. سفینه با محاسبات پرفسور به مسیر خود باز گشت. این دانشمند بزرگ بیش از صد مدال جهانی دارد. بطور خلاصه می‌توان ویژگیهای پرفسور هشترودی که از عوامل اصلی موفقیت او بودن را چنین فهرست نمود:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* پیشرفت علمی از دیدگاه پرفسور هشترودی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پرفسور هشترودی همواره بر این اعتقاد بود که با شکوفا کردن استعدادها و جهت دهی صحیح به آنها می‌توان از لحاظ علمی جایگاه شایسته‌ای در دنیا بدست آورد. او همواره در تلاش بود تا مسئولین را متقاعد کند که پژوهشگاه بزرگی در ایران تأسیس کنند تا تمامی استعدادها در آن گرد آیند و در جهت شکوفا نمودن جامعه تلاش نمایند. امکانات پژوهشی در آن جمع آید، جوانان علاقه‌مند و مستعد در شهرها و روستاها بی هیچ تبعیضی شناسایی شوند و این امکانات را در اختیار آنان بگذارند تا استعدادها به موقع شکوفا شود و پژمرده نگردد. بر سر هر کوچه باید کتابخانه‌ای باشد و فراخور محل کتابهای مقدماتی همه علوم و هنرها را در آن گرد آورند. جوانان را باید به کتابخانه و مراکز فرهنگی کشاند، تنها از این راه است که دانشمندان و هنرمندان بسیاری از جامعه سر بر می‌آورند و ایران جایگاه شایسته و دیرین خود را در دنیای علم بدست خواهد آورد.&lt;BR&gt;علاوه بر آنچه بیان شد مشخص است که همواره در کنار یک مرد یا زن موفق انسان دیگری نیز وجود دارد که با ایجاد یک فضای مساعد زمینه را برای پیشرفت دیگری آماده می‌کند. این مسئله به نوع نگاه فرد دوم به جامعه و مردم بر می‌گردد، چه بسا استعدادها و نیروهایی که بخاطر خود خواهی‌ها ممکن است به هدر رود و هیچگاه درخدمت جامعه قرار نگیرد، زیرا توجه به کل جامعه و بکار گیری تمام توان خود برای آیندگان نیازمند از خود گذشتگی و ایثار است. رباب هشترودی همسر پرفسور هشترودی نیز از این امر بر کنار نیست، چون پرفسور هشترودی را با لذت تحمل نمود، نقل است هشترودی در هنگام ازدواج هیچ ثروتی جز کتاب نداشت و زندگی ساده او همینطور ادامه یافت.&lt;BR&gt;پس از مدتی حدود شش هزار تومان پول بدست آورد و آن مبلغ را به همسرش داد و به او گفت چون زمان عروسی هیج برایت نخریدم اکنون که گشایشی دست داده برو و انگشتری یا چیز دیگر برای خود تهیه کن. اما همسر فداکار او پول را نگه داشت و با فروختن فرش و یکسری اسباب دیگر خانه‌ای با آن پول خریداری نمود. خانم رباب هشترودی در مورد لذت زندگی با چنین مرد سخت کوشی می‌گوید زن و مرد اگر سلیقه‌شان در یک راستا باشد، برای هم نشینی و هم صحبتی باهم چه رنجها که بر خود هموار خواهند کرد. ادب و دانشی که هشترودی کسب می‌کرد نه تنها جان خود را تازه می‌کرد بلکه به اطرافیان خود نیز گرمی می‌بخشید و پرتو آن دم به دم بر تن آدمی احساس می‌شد. معلومات او در گفتار و کردار او بازتاب داشت، چون لب به سخن می‌گشود چنان لطافت و ظرافتی از آن می‌تراوید که آدمی را بسوی خود می‌کشاند.&lt;BR&gt;وداع با دنیا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سر انجام پرفسور هشترودی در روز سیزدهم شهریور سال 1355 خورشیدی چشمان تیز بین و کنجکاو خود را بر این جهان پرفسون بست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 06:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=czan&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>czan</dc:creator>
<guid>http://czan.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناگهان معلم شدم ...</title>
<link>http://czan.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;حاج مهدي يزدانيان&lt;/FONT&gt; كه مردم ايران، خواهر او پريدخت يزدانيان «بي‌بي قصه‌هاي مجيد» را بهتر مي‌شناسند، از سال 44 با استفاده از مرحوم نيرزاده، مبدع روش جديد آموزش الفبا به نوآموزان كلاس اول، كار خود را آغاز كرده و تا امروز نيز همچنان به امر تعليم و تربيت مشغول است و از آنجا كه وي در بسياري از دبستان‌هاي مطرح تهران از مدرسه قدس و محبان‌الحسين و جعفري تا علوي پسرانه و دخترانه و صلحا و پيام هدايت و ميزان و... خدمت كرده، خاطرات وي به نوعي تاريخ چهل سال آموزش‌وپرورش ايران به شمار مي‌رود.&lt;BR&gt;قلم شيوا و نكات جالب کتاب «&lt;FONT color=#00cc33&gt;ناگهان معلم شدم&lt;/FONT&gt;»،خواننده را به دنيايي مي‌برد كه با بلندنظري و مناعت طبع، از هيچ‌گونه خدمتي به نوآموزان و كودكان دريغ نكرده و از آنجا كه اين رويه با اخلاص همراه بوده، عوض آن را هم از خدا گرفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جالب آن‌كه وي در خلال اين خاطرات به نكات تربيتي دقيق و راهگشايي اشاره كرده كه به نظر مي‌رسد به رغم گذشت چهل سال از آن دوران، همچنان بسياري از معلمان و مديران مدارس به آنها محتاجند و بي‌توجهي آنها به چنين مسائلي، باعث ناكامي در تربيت كودكان مي‌شود.&lt;BR&gt;در این کتاب می خوانیم: « در سال اول فرمودند كه بايد در باغ اردوي تابستاني شركت كنيم و مسئوليت‌هايي داشته باشيم. يكي از كارها، نظارت بر خوابيدن بچه‌ها بعد از ناهار بود. بيشتر آقايان از اين كار سر باز مي‌زدند ونوبتشان که مي‌شد، سخت‌ترين كارها را قبول مي‌كردند ولی از اين کار طفره مي‌رفتند.اما بنده پذيرفتم.&lt;BR&gt;اولين روز كه بالاي سرشان رفتم، گفتم: بچه‌ها، لطفا فقط دراز بكشيد، ولي خوابتان نبرد، مي‌خواهم برايتان قصه بگويم و همه بايد بشنويد. لطفا و حتما نخوابيد. درازكش باشيد و بيدار. سعي كنيد خوابتان نبرد و چشم‌هايتان را به زور باز نگه داريد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ده تا پانزده دقيقه بيشتر از قصه گفتنم نگذشته بود كه حتي يك نفر هم بيدار نبود و صداي خرخر همه بلند بود. تمام زنگ خواب كه يك ساعت بود، به بهترين وجه برگزار شد. بنده وسطش رها كردم و رفتم براي خودم چاي ريختم و برگشتم بالاي سر بچه‌ها. يكي از مربيان ديد و گفت: اي واي ... الان بچه‌ها همديگر را مي‌خورند. وقتي گفتم كه الان يك نفر هم بيدار نيست،بسيار تعجب كرد. آنگاه همه بسيج شدند تا اين منظره را ببينند. بعد هم با دوربين از آن عكس گرفتند. از فردا هم قرار شد هر روز بنده بچه‌ها را بخوابانم. جانم فداي مولايم علي(ع) كه فرمود: «الانسان حريص علي ما منع» يعني انسان به آنچه او را از آن منع كني، حريصتر مي‌شود و دلش مي‌خواهد آن را انجام دهد.&lt;BR&gt;برنامه‌ريزي براي جلسات پدران و مادران، قصه‌گويي ميان نماز جماعت ظهر و عصر، طراحي كارت شخصيت براي هر دانش‌آموز، تشكيل شوراي داوران و قضائي از ميان خود دانش‌آموزان براي برخورد با كودكان خاطي و تقسيم مسئوليت‌هاي مختلف ميان دانش‌آموزان از جمله روش‌های بی نظیر یزدانیان است.&lt;BR&gt;وي در يك خاطره ديگر مي‌نويسد: روزي صف‌ها تشكيل شده وهمه منتظر حضور حاج‌آقا براي اقامه نماز بوديم. ايشان آمد و روبروي بچه‌ها ايستاد و فرمود: «امام جماعت شما امروز از عدالت ساقط شده و نمي‌تواند پيش‌نماز باشد. شما نمازتان را فرادا بخوانيد. من يكي از همكلاس‌هاي شما را تنبيه كردم و به او بايد ديه بدهم و از او رضايت بگيرم و از اولياي او هم رضايت و حلاليت طلب كنم و به درگاه خداي خود نيز از اين بابت توبه و استغفار كنم تا باز بتوانم به روزگار قبل برگردم و اقامه نماز جماعت كنم. و راه خود را كشيد و رفت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين سخنان صريح و مستدل اين روحاني ؛ هم درس داد و هم مرز گناه را شناساند. او، هم گناه و اشتباه خود را نماياند، هم راه بازگشت را نشان داد و هم اشك بچه‌ها را درآورد. درحال خروج ناگهان يكي از بچه‌ها دويد و به عباي ايشان آويزان شد و به دست و پاي ايشان افتاد و با گريه و زاري و التماس ناليد كه «تقصير من بود، من بي‌ادبي كردم، حاج‌آقا، شما مرا براي رضاي خدا و درست شدن خودم تنبيه كرديد، من از شما گذشتم و شما را حلال كردم و راضي هستم و به خانواده‌ام هم هيچ ارتباطي ندارد و به آنان چيزي نمي‌گويم و از شما ديه هم نمي‌خواهم، شما را به خدا برگرديد و به نماز جماعت بايستيد...».&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 06:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=czan&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>czan</dc:creator>
<guid>http://czan.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوبتر از هر خوبی...</title>
<link>http://czan.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description> به دلیل آنکه سال اول حضورم در کاشان بود،نمی توانستم در طرح سازماندهی دبیران شرکت کنم و باید تسلیم انتخاب کارشناس گروه باشم که روستای علوی و نشلج را برای من تعیین کرده بود. چند روزی مشغول چانه زنی بودم تااینکه امروز &quot;محمد&lt;FONT color=#009966&gt;علی ناصر&lt;/FONT&gt;&quot; همکلاس دوران دانشجویی را در حیاط اداره دیدم. وقتی از اوضاع من مطلع شد گفت:من نفر هفتم هستم و دو مدرسه پرطرفدار شهر را نیز انتخاب کرده ام. اگر مشکل تو با جابجایی من حل میشود، هرمدرسه را خواستی انتخاب کن.این رفتار او برای من که او را از نزدیک می شناختم چندان عجیب نبود.اما زمانی که  دو دوست بسیار صمیمی حاضر نیستند حتی به فاصله یک خیابان، نسبت به هم،گذشت داشته باشند،عجیب وجود چنین افرادی است که گاهی در بزنگاه و درست در اوج ناامیدی، بر سر راه آدم قرار می گیرند.اینجابود که ناخودآگاه این عبارت از امام هادی (ع) در ذهنم افتاد که فرمود: خوبتر از هر خوبی، انجام دهنده آنست.&lt;BR&gt;چیزی برای گفتن ندارم جز آنکه: خدایا بواسطه داشتن چنین دوستانی که امسال بیشتر از هر زمان دیگر چهره نمودند، سپاسگذارم.&lt;BR&gt;و برای این هدیه های آسمانی، آرزو میکنم همیشه ایام سعادت و سلامت همراهشان بادا.</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 14:40:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=czan&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>czan</dc:creator>
<guid>http://czan.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پايان مجاوران رمضان</title>
<link>http://czan.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اگرچه ايران مهد فرهنگ و تمدن است، اما خطه تاريخي نوش آباد ، شهر آيينهاي سنتي و ميراث معنوي است.سقاخواني، سحرخواني، كتل،خيل عرب، طوغ بندي، خيمه كوبي و...همه و همه سالهاست  كه سينه به سينه و نسل به نسل در اين ديار به يادگار مانده است ومجاورت يك ماهه در حرم رضوي، از جمله رسومي است كه در اين شهر مرسوم است هرچند كه به قدمت ديگر سنتها نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرخيل اين گروه، بانويي سالخورده است كه به كمك عصا هم به سختي راه مي رود، همه بضاعت او يك اتاق در خانه پسرش است كه از يك طرف به اندروني راه دارد و از يك طرف به يك كوچه باريك.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي گويد:&quot;سي سال است كه ماه رمضان را در جوار حرم حضرت غريب الغربا(ع) به مهماني خدا ميروم.اما من تنها نيستم. سي نفريم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خاطره سي رمضان را در زير گنبد طلا تجربه كرده است. خاطره سه نسل، و امروز كمتر كسي است كه وصف كاروان سي نفره بانوان سالخورده نوش آباد را نشنيده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خانم باشي عابديني، در مورد خاطره اولين سفر خود مي گويد:&quot;شبي خواب ديدم كه يك روحاني به من گفت بلندشو و پيش نماز زنهاي محل باش. وقتي تعبير خواب را پرسيدم، گفتند:يك مسافرتي در پيش است كه بايد سرخيل آن باشي.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي گويد:&quot; تا توانستم، قالي بافتم، اما روزگار پيري خود را در اين مغازه سر ميكنم.&quot; و منظور از مغازه ، همان اتاقي است كه محل مراجعه زنان محل براي خريد لوازم خياطي و گلاب و عرقيات گياهي است. و سود فروش آن هم ده تومان يك ريال است كه به اصطلاح امروزي مي شود يك درصد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي صحبت به اولين سفر بر ميگردد، مي گويد:&quot; بعد از آن خواب، يك روز در همين اتاق، چندنفر از زنان محل گفتند،ما كه از دنيا چيزي نداريم، ماه رمضان امسال را به پابوس امام هشتم (ع)برويم. اينجا بود كه خوابم تعبير شد. 15 نفر باهم قول و قرار سفر گذاشتيم اما فقط 5 نفر به مشهد رفتيم .سال اول، به مسافرخانه عباس آقاجان، كه همشهري خودمان بود در فلكه مقدم، رفتيم  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما سال بعد كه جمعمان جور شد، خودش، مسافرخانه عصر طلايي را براي ما پيدا كرد كه به حرم نزديك بود و در همه اين سالها مسكن ما شد.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اين سنتي شد كه تابه امروز سي سال ادامه يافته است و همه ساله بيست و هفتم شعبان كه مي رسد،30 نفر از بانوان سالخورده و نيكوكار نوش آباد، بيش از هزار كيلومتر راه را طي مي كنند تا ماه رمضان را در حرم حضرت علي بن موسي الرضا (ع) به مهماني خدا بروند، چيزي شبيه معجزه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي پرسم: براي كساني كه زندگي عادي خود را هم نيازمند كمك اعضاي خانواده هستند، چگونه يك ماه دور از خانه و خانواده و در ديار غربت مي گذرانند. به خصوص آنكه گرمي و بلندي روزهاي تابستان، بسياري از جوانان را هم از پاي انداخته است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي گويد:&quot;كار خدا و معجزه امام رضا (ع) است.من چيزي نمي توانم بگويم. همه يكماه را دورهم نشسته و قرآن مي خوانيم،دعا مي خوانيم،نماز مي خوانيم و هرشب، يكي از ما به نيابت از اموات خود، همه مسافران را با غذاي ساده اي افطار ميدهد.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كاروان مجاوران رمضان، بعد از گذشت همه اين سالها،نه تنها در كاشان، بلكه در مشهدالرضا براي اهالي آنقدر شناخته شده است كه صاحب مسافرخانه نيز يك اتاق را براي انجام مراسم بطور رايگان در اختيار آنها قرار داده بود و هرسال 4 شب به عنوان ميهمان افتخاري ، توسط آستان قدس رضوي پذيرايي مي شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خانم باشي در صحبتهايش هم نگاهي از سر محبت به خانمي كه آنجاست ميكند و مي گويد:&quot;مخارج زندگي ام برعهده فرزندانم است و سود اين مغازه براي سفرمشهد. يكبارهم با همين عروسم و پسرم به كربلا رفته ام. درهمه اين سالها، عروسم در كنارم بوده است&quot;&lt;/P&gt;و در آخر مي گويد:&quot; فكر نكن به همين سادگي است.بسياري هستند كه در طول سال ، اسم نويسي مي كنند اما به موعد سفر كه ميرسيم، جا مي مانند. براي همين است كه هنوز كاروان ما بيش از 30 نفر نشده است.&quot;    </description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 13:43:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=czan&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>czan</dc:creator>
<guid>http://czan.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قدر نظر</title>
<link>http://czan.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بي ترديد مسافر هر شهر و دياري كه باشيم، سوغات آن را جستجو مي كنيم و در اين رمضان كه روبه پايان است، &lt;FONT color=#00ff33&gt;شبهاي قدر&lt;/FONT&gt; فرصت سوغات است. در اين روزها و شبها كه نتوانستم به مراسم احيا برسم و تلويزيون هم برنامه اي نداشت،درتنهايي خود به ميراث جاودانه پناه بردم.كتاب خدا و نهج البلاغه- دو چراغ روشن هدايت – نوشته هايي را يادداشت كردم كه 4 نكته اساسي آنرا به عنوان سوغات اين سفر      مي نويسم. چيزي كه بيش از هر زمان، گوهر مفقود روابط انساني جامعه ماست. بخششي كه هيچ هزينه اي ندارد اما به اندازه اي در خويش فرورفته ايم كه حتي از آن هم دريغ مي كنيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  اگر ثروتي نداري تا ديگران را دستگيري كني، با گفتار خوش آنهارا دلشاد كن.............../اسرا 28&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به بندگانم بگو، به نيكوترين وجه سخن گوييد، زيرا شيطان ميان آنها فتنه ميكند................../اسرا 53&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چيزي را كه نميداني نگو و حتي همه چيزي را كه ميداني هم نگو......../ كلمات قصار نهج البلاغه 682  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به زشتي يادكردن مردم در پشت سر آنها،  سلاح مردم نادان است...../ كلمات قصار نهج البلاغه 461  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 14:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=czan&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>czan</dc:creator>
<guid>http://czan.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به خانه برگشتم</title>
<link>http://czan.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;از شهريور 72 كه به نام دانشجوي رياضي روانه اصفهان شدم، بعداز 5 سال تدريس در هرند و بعد از8 سال ماندن در نطنز &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز ساعت 5/9 صبح بعداز 16 سال، نامه اي گرفتم كه روز آن نوشته شده بود، &lt;FONT color=#009933&gt;انتقال دايم به كاشان.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ماجراي اين نامه و همه تلخ و شيرين اين  سالها را شايد در زماني بنويسم اما اين نوشتار فقط براي اداي يك دين است . يك حق شناسي به پيشگاه همه آنها كه در اين مدت مشمول محبتشان بودم و تا آخر عمر مديون آنها.آقاي حسن حاج محمودي، آقاي عباس زارعي، آقاي ابوالفضل ابراهيمي ، آقاي داودعسگري،آقاي مصطفي صفاري و آقاي عليرضا باباخاني و چلچراغ اين انجمن، آقاي علي عليخاني، معاون محترم سازمان آموزش و پرورش كه امضاي آخر از او بود.اين چندسطر نشان ماندگار قدرشناسي من به پيشگاه همه آنهاست كه از تلاش آنها مروت و مردي زنده مانده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي دانم كه نمي توانم ذره اي از درياي مهرباني آنها را جبران كنم اما همين را آرزو ميكنم كه &quot;ينصرك الله نصرا عزيزا&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساقيا لطف نمودي قدحت پرمي باد              كه به تدبير تو تشويش خمار آخر شد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 12:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=czan&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>czan</dc:creator>
<guid>http://czan.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راهی به آسمان </title>
<link>http://czan.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;از جمله خدمات متقابل ايران و اسلام، استفاده از هنر براي ترويج آيين هاي اسلامي است و مردم مومن و دينمدار نوش آباد نيز به سهم خود در اين مسير نقش آفريني كرده اند كه بارزترين آن، &quot;سقاخواني &quot;در ماه محرم و &quot;سحرخواني &quot; در موسم رمضان است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باتوجه به اهميت ماه رمضان در فرهنگ اسلامي، مردم نوش آباد با برگزاري آئين هاي خاص در طي قرون و اعصار ، اين ماه را براي روزه داران خاطره آفرين كرده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درگذشته دور، با فرارسيدن ماه رمضان، برخي از شهروندان با به صدا درآوردن طبل، مردم را براي سحر بيدار مي كردند و برخي با خواندن اشعار مذهبي، كوچه به كوچه، مردم را به ميهماني خدا مي خواندند.هرچند كه اين دوسنت تا به امروز به كلي فراموش شده است اما هنوز طنين سحرخوانان نوش آباد ، سكوت شب را مي شكند تاعارفانه هاي زمينيان راهي به آسمان بگشايد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سحرخوانان نوش آباد ، حدود 5/1 ساعت قبل از اذان صبح ، به بام منزل يا ماذنه مسجد رفته و به خواندن اشعاري در مدح اهل بيت (ع) و ادعيه صحيفه سجاديه مي پردازند، كه اين سحرخواني تا 45 دقيقه طول مي كشد.سپس به منزل رفته و بعد از صرف سحري برمي گردد و در فاصله 30 دقيقه دعاي سحر را مي خواند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;حاج علي چاوشيان&quot; كه صداي سحرخواني اش از مسجد امام حسين(ع) به گوش مي رسد، مي گويد: «بيش از60 سال است كه سحرخواني ميكنم،اين ميراث پدري ام است. »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او مي گويد: « به مرور زمان تعداد سحرخوانان كم شده است تا امروز كه آنها كمتر از انگشتان دست شده اند. »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با اين اوصاف سحرخواني يك عشق است كه بايد د ردل رسوخ كند. حاج عبدالله عبدالهي، سيدمهدي نقوي و حاج سيدحسين عمارتي، با وجود كهولت سن، در همه طول سال،از بام منزل خود، سحرخواني مي كنند و حتي سرماي استخوان سوز زمستان كوير هم، تسليم اراده بلند و طنين آسماني آنها شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صداي &quot;استاد حسن نجارزاده&quot;، به سنت اجدادش، از ماذنه مسجد علي (ع)، هر سحرگاه ، به گوش اهالي رمضان ميرسد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; و هنوز هم، همسايگان مسجد جامع با خاطره سحرخواني حاج ميرزا حلاج زاده و حاج ميرزا عبادي، روزه مي گيرند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروزه كه در هجوم رسانه و تكنولوژي، ارتباط انسانها از فرسنگها راه، به سهولت يك دكمه ميسر شده است و به كمك بلندگو مي توان، صداها را به همه جا رساند، هنوز كه هنوز است سحر مردم نوش آباد در طنين موذن پير حلاوت و طراوت مي گيرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر يك رمضان در نوش آباد باشي، آن هنگام كه در سياهي و سكوت شب، طنين«الهي انت دعوتني اليك ...» سحرخوانان را به گوش بشنوي، آنچنان خلسه اي ترا در خود مي گيرد، كه ناخودآگاه همنواي موذن مي شوي«من اين لي الخير يارب،ولا يوجد الا من عندك... »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 15:27:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=czan&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>czan</dc:creator>
<guid>http://czan.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزي كه شرافت انساني شكست...</title>
<link>http://czan.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;در سال 83 بعداز 5 سال خدمت در منطقه محروم هرند و 2 سال ماموريت موقت
در نطنز ، با انتقال دايم من به كاشان موافقت شد كه البته اين موضوع با محبت &lt;span&gt; &lt;/span&gt;آقاي علي وحيد –معاون وقت سازمان- و آقاي سميع
الله حسيني مكارم –مديركل وزارت – جامه عمل پوشيد كه تا به همه عمر مديون اين
كرامت آنها هستم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;اما در 17مرداد همان سال كه به مناسبت گراميداشت روز خبرنگار به نطنز
رفته بودم، رييس وقت آموزش و پرورش (م.ح) در كنارم نشست و گفت: با انتقال تو به
كاشان موافقت شده است اما، ميخواهم كه در نطنز بماني، من هم با صداقت تمام و به
شكرانه آنكه از آن منطقه دورافتاده رهايي يافته ام، موافقت كردم ولي مشروط به آنكه
هر زمان درخواست انتقال به كاشان را داشتم ،او نيز موافقت كنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;از اين ماجرا گذشت تا اينكه در سال 86، درخواست انتقال را مطرح كردم،
اما همان آدم، با خونسردي تمام گفت: نمي توانم چون به تو نياز دارم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;از اين موضوع گذشت تا امروز،كه براي سومين سال به علت بيماري و به
تشخيص كميسيون محترم پزشكي سازمان، به دنبال موافقت انتقال به كاشان بودم ، كه در
راهرو اداره، مدير اسبق نطنز را ديدم. با وجود آنكه امسال بازنشسته شده است اما
هيچ اعتنا نكرد و رفت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;واقعا، شرافت انساني اينقدر بي ارزش شده است؟ &lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;1400 سال پيش از اين امام حسين(ع) فرمود:&quot; لادين لمن لا مروة
له&quot; آيا با چنين رفتاري بازهم ميتوان ادعاي دينداري داشت؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;اين كلام نوراني آخرين پيامبر راستي و درستي است كه &quot;المومن اذا
وعد وفا&quot;، با اين توصيف بازهم ميتوانيم خود را پيرو آيين محمدي بدانيم؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;شايد دروغ گفتن تا بدانجا ناپسند است كه خداي عليم در كتاب كريم مي
فرمايد: قتل الخراصون&quot; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;اي واي اگر از پس امروز بود فردايي؟؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2009 14:51:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=czan&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>czan</dc:creator>
<guid>http://czan.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
