سی زان

 
قل اعوذ برب الناس
 
من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده ام. امروز می خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.

اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است:

من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترک تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترک تحصیل تو دانشگاه می آمدم و می رفتم و خب حالا می خواهم برای شما بگویم که من چرا ترک تحصیل کردم. زندگی و مبارزه ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود.

یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم از مادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.

این جوری شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه دانشگاه خرج می کردم بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده چندانی برایم ندارد. هیچ ایده ای که می خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوری می خواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترک تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می شود.

اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می کنم می بینم که یکی از بهترین تصمیم های زندگی من بوده است. لحظه ای که من ترک تحصیل کردم به جای این که کلاس هایی را بروم که به آن ها علاقه ای نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می خوابیدم. قوطی های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می دادم که با آن ها غذا بخرم.

بعضی وقت ها هفت مایل پیاده روی می کردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذا هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونی ام توی راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه ی گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم های خطاطی را تو کشور می داد. تمام پوستر های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می شد و چون از برنامه عادی من ترک تحصیل کرده بودم، کلاس های خطاطی را برداشتم.

سبک آن ها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می بردم. امیدی نداشتم که کلاس های خطاطی نقشی در زندگی حرفه ای آینده من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می کردیم تمام مهارت های خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آنها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونتهای کامپیوتری هنری و قشنگ بود.

اگر من آن کلاس های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونتهای هنری الآن را نداشت. همچنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشت. خب می بینید آدم وقتی آینده را نگاه می کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می کند متوجه ارتباط این اتفاق ها می شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا ناامید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.

داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است:

من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم «وز» شرکت اپل را در گاراژ خانه ی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهار هزار نفر کارمند داشت.

ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره ی اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوری یک نفر می تواند از شرکتی که خودش تأسیس می کند اخراج شود؟ خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر می کردیم توانایی خوبی برای اداره ی شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژی آینده ی شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم.

احساس می کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو.

شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم.

پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیاست. در یک سیر خارق العاده ی اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم.

اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض می دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری را انجام می دادم که واقعاً دوستش داشتم.

داستان سوم من در مورد مرگ است:

من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه می کنم از خودم می پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می دهم یا نه.

هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می فهمم تو زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این که بالاخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم های زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه هایم بگویم در مدت سه ماه به آن ها یادآوری بکنم.

این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده ام می گذشت و وارد لوزالمعده ام می شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد!

چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن هایی که می خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه ی ماست.

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه ها را از میان بر می دارد و راه را برای تازه ها باز می کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.

هیچ وقت توی دام غم و غصه نیفتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.

موقعی که من هم سن شما بودم یک مجله ی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می شد که یکی از پرطرفدارترین مجله های نسل ما بود. این مجله مال دهه ی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می شد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد.

در وسط دهه ی هفتاد آن ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره شان یک عکس از صبح زود یک منطقه روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود:stay hungry stay foolish

این پیغام خداحافظی آن ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می کردند stay hungry stay foolish

این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ التحصیلی شما آرزویی هست که برای شما می کنم...

منبع: نارنجی - narenji.ir/3358

 

  نوشته شده در  چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:6  توسط جلیلی نوش آبادی.  | 
مورچه ها را در نظر بگیرید. آیا باور می کنید که این موجودات کوچک می توانند به ما یاد بدهند که چطور باید زندگی بهتری داشته باشیم؟از رفتار مورچه ها می توانیم چهار درس مهم بگیریم که به ما برای داشتن زندگی بهتر کمک می کنند.

درس اول

مورچه ها هیچوقت تسلیم نمی شوند. مورچه ها همیشه به دنبال راهی برای رد شدن از موانع هستند. انگشتتان را در راه یک مورچه قرار دهید، به دنبال راهی برای عبور از انگشت شما خواهد بود. هیچوقت یکجا نمی ایستد و گیج نمی ماند. هیچوقت دست از تلاش بر نمی دارد و عقب نمی کشد. همه ما باید یاد بگیریم که اینچنین باشیم. همیشه موانعی در زندگی ما وجود دارد. چالش این است که دست از تلاش برنداریم و به دنبال راه های جایگزین برای رسیدن به اهدافمان باشیم.

درس دوم

مورچه ها، تابستان به فکر زمستان هستند. داستان قدیمی گنجشک و مورچه را یادتان هست؟ در اواسط تابستان، مورچه ها به شدت مشغول جمع کردن آذوقه برای زمستان خود هستند، در حالی که گنجشک برای خود خوش می گذراند. مورچه ها می دانند که تابستان - اوقات خوش برای همیشه نمی ماند. بالاخره زمستان می آید. این درس خیلی خوبی است. وقتی زندگی خوب می شود، نباید مغرور شوید و تصور کنید که هیچوقت زندگیتان با شکست رو به رو نخواهد شد. با دیگران با ملاطفت و مهربانی رفتار کنید. برای روزهای سخت پس انداز کنید و به فکر آینده باشید و یادتان باشد که اوقات خوب همیشه نیستند اما انسان های خوب همیشه هستند.

درس سوم

مورچه ها ، زمستان هم به فکر تابستان هستند. وقتی با سرمای طاقت فرسای زمستان مواجه می شوند، همیشه به خودشان یادآور می شوند که این همیشگی نخواهد بود و بالاخره تابستان فرا می رسد و با اولین اشعه های خورشید تابستان، مورچه ها بیرون می آیند و آماده کار و تلاش و تفریح هستند. وقتی ناراحت و افسرده هستید و وقتی تصور می کنید مشکلات تمامی ندارند، خوب است که به خودتان یادآور شوید که این نیز می گذرد. اوقات خوش فرا می رسد و خیلی مهم است که همیشه رویکردی مثبت به زندگی داشته باشید.

درس چهارم

مورچه ها هر چه از توانشان بر می آید را انجام می دهند. مورچه ها چه مقدار غذا در تابستان جمع می کنند؟ هرچقدر که بتوانند! این الگوی خیلی خوبی برای کار است. هر چه که از دستتان برمی آید را انجام دهید. یک مورچه نگران این نیست که مورچه دیگر چقدر غذا جمع کرده است. عقب نمی کشد و به این فکر نمی کند که چرا باید اینقدر سخت تلاش کند. از حقوق کم خود هم شکایت نمی کند. آنها فقط سهم شان را از کار انجام می دهند. موفقیت و خوشبختی معمولاً در نتیجه 100% به دست می آید، یعنی همه آنچه که در توان دارید را به کار گیرید. اگر به اطرافتان نگاه کنید، افراد موفقی را می بینید که با هر چه در توانشان هست زحمت می کشند.پس:

1) عقب نکشید.
2)
به فکر آینده باشید.
3)
مثبت اندیش باشید.
4)
تا منتهای توان خود تلاش کنید.

و یک درس دیگر هم هست که می توانید از مورچه ها یاد بگیرید. مورچه ها می توانند شیئی با 20 برابر وزن خود حمل کنند، شاید ما هم همینطور باشیم. ما می توانیم سختی ها را به دوش بکشیم و حجم کارهای سخت و زیاد را مدیریت کنیم. دفعه بعد که چیزی موجب ناراحتی تان شد و تصور کردید که قادر به تحمل آن نیستید، دلسرد نشوید. به آن مورچه کوچک فکر کنید و یادتان باشد که شما هم می توانید وزن بیشتری را به دوش بکشید!

منبع: مردمان - mardoman.net/life/antslessons

  نوشته شده در  سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:6  توسط جلیلی نوش آبادی.  | 
در این مقاله سعی داریم چهار کلید موفقیت را به شما معرفی کنیم البته نوعی از موفقیت که در آینده شغلی شما و کسب در آمد بیشتر کمک کننده باشد. مطمئنیم شما نیز می توانید موفقیت خود را با آن ها تضمین کنید.

چه کاری را بهتر از هر کسی انجام می دهید؟
چه کاری را اگر شما انجام دهید سود زیادی نصیب سازمان شما می شود؟

کلید اول

تخصص عبارت است از توانایی شما در بکار بستن استعدادتان آنهم در قسمتی حیاتی که برای شما یا مشتریان تان ارزشمند است. انتخاب این قسمت که در چه زمینه ای تخصص داشته باشید در موفقیت بلند مدت شما بسیار تعیین کننده است. شما در چه زمینه ای تخصص و مهارت دارید؟جنبه های مثبت خود را تقویت کرده، موارد ضعیف را در اولین فرصت ممکن، شناسائی و اصلاح نمائید.

کلید دوم

تمایز عبارت است از اینکه چگونه در یک یا چند زمینه که تخصص دارید یا کارایی شما بهتر است برتری خود را نشان دهید. توانایی شما در متمایز کردن خود براساس کیفیت کار بالا بسیار مهم و کانون فعالیت شغلی شماست. شما به عنوان یک فرد باید حداقل در یک زمینه کاری برتر باشید. اگر از کارفرما یا کارمندان شما درباره شما بپرسند:

  • برتری او در چه زمبنه ای است؟ آنها چه جوابی در مورد شما خواهند داد؟
  • در کدام قسمت کار، شما برجسته هستید؟
  • چه کاری را بهتر از هر کسی انجام می دهید؟
  • چه کاری را اگر شما انجام دهید سود زیادی نصیب سازمان شما می شود؟

اگر تاکنون در حرفه خود یک زمینه را مشخص نکرده اید تا در آن بهترین باشید، باید زودتر اقدام کنید.

نقشه شما برای تبدیل شدن به فردی برجسته، در حرفه خود چیست؟ و چگونه میزان برتری خود را چه از نظر دانش و چه از نظر مهارت در یک زمینه کاری اندازه می گیرید؟ این اندازه گیری، استاندارد شما را برای کارایی نشان می دهد.

بهترین بودن در یک زمینه مهم از شغل و حرفه شما بیشتر از هر چیزی به پیشرفت شما کمک می کند. اغلب شما می توانید خط مشی شغلی خود را با توجه به نیاز مشتریان مهم برای ساختن آینده تغییر دهید.

کلید سوم

تقسیم بندی عبارتست از توانایی شما در مشخص کردن افراد و سازمانهایی که سود بیشتری برای شما دارند. نحوه کار بدین صورت است که شما به طور واضح مهمترین مشتریان خود را مشخص می کنید. و برای جلب رضایت این گروه خاص از مشتریان تصمیم گیری می کنید. اغلب شما می توانید خط مشی شغلی خود را با توجه به نیاز مشتریان مهم برای ساختن آینده تغییر دهید. مشتری های اصلی خود را درست بشناسید و به آنها نزدیکتر شوید. تا با نیاز آنها آشنا شوید.

کلید آخر

تمرکز عبارتست از توانایی شما در تمرکز ذهنی بر روی خدماتی است که برای آن شخص یا سازمان اهمیت دارد. این چهار استراتژی نقطه کانونی حیاتی برای رسیدن به دست آوردهای فوق العاده در سازمان و حرفه شماست.

از خود بپرسید:

کدام مهارت است که اگر آن را در خود تقویت کنید بیشترین اثر مثبت را در حرفه شما به جا می گذارد؟
پاسخی که به این سؤال می دهید را به عنوان یک هدف بنویسید و برای آن یک ضرب العجل تعیین کنید. برای خود طرح و نقشه داشته باشید و برای رسیدن به هدف پر تلاش باشید تا بر آن نائل شوید. این کلید واقعی رسیدن به موفقیت شغلی است.

منبع: parsine.com - نوشته دکتر ظهرابی;}

  نوشته شده در  جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:4  توسط جلیلی نوش آبادی.  | 

كلاه قرمزی از اوایل دهه 1370 وارد خانه های ما شد.از آن دوران تا به حال، عروسكهای زیادی وارد تلویزیون شده و حتی آدمهای معروفی هم دیده ایم،که همگی آمده و پس از مدتی از یادها رفته اند، اما آنچه كلاه قرمزی را از دیگران جدا كرد، صداقت و محبت کودکانه ای است كه حمید جبلی با صدای خود همراه آن کرده بود.

ˈكلاه قرمزیˈ از سال 88 با تعداد دیگری از عروسکها به خانه های ایرانی برگشت و جالب آن است که توانسته با نسل جدید نیز ارتباط خوبی برقرار کند و ركوردار بیشترین بازدیدكننده برنامه های نوروزی شود.

کلاه قرمزی با خانواده جدید آمد تا ما را خطاب کند که برای بودن و ماندن، نباید اسیر روزمرگی و تكرار شد.

ˈكلاه قرمزیˈ، بخش دیگری از موفقیت خود را در قبال احترام به شعور مخاطبان و نیز آموزش مهارت های زندگی به كودكان كسب و حفظ کرده است.

بخش دیگری از موفقیت كلاه قرمزی را باید در به روز بودن محتوای برنامه دانست و نویسندگان این برنامه سعی می كنند تا در هر قسمت سوژه هایی را متناسب با حال و هوای جامعه انتخاب كنند.

مختصر  آنکه پیام کلاه قرمزی و مجموعه دوستانش این است که باید فرزند زمان خود بود، با بچه ها و بزرگترها به زبان روز صحبت کرد و در چنین حالتی است كه برنامه ای قدیمی و یک مشت پارچه در شکل عروسک هم که باشد، اما كهنه نمی شود و به ورطه تكرار نیفتاده و فراموش نمی شود.

اگر این اصل از سوی برنامه ریزان در هر بخش، رعایت شود، بطور قطع و یقین، حرف های تازه و به روز برای مخاطبان، دلپذیر شده و مورد پذیرش خواهد بود.

  نوشته شده در  شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۲ساعت 7:55  توسط جلیلی نوش آبادی.  | 

مهمترین نقطه ضعف در مدیریت سازمان، ناتوانی در تخصیص منابع به ویژه منابع انسانی است که کمبود دیگر منابع را چندین برابر شدت می بخشد.

ناتوانی یا بی توجهی مدیران در استفاده از قدرت اندیشه نیروهای سازمانی، منجر به نارضایتی کارکنان و عدم مشارکت در همراهی مدیر عالی سازمان می شود.

در نظر بگیریم، مدیری که هر روز خود را به بازدید از طرح ها و پروژه های شرکت می گذراند و افتخار می کند که هر روز به پروژه ها سرکشی کرده ودر همه مراحل آن اعلام نظر میکند، فرصتی برای تامل درمدیریت خود و شناسایی نقاط قوت و ضعف خود پیدا نمی کند، در ضمن همکارانی که مسوولیت مستقیم این امر را بر عهده دارند، مثل مدیران پروژه و نظارت، به این باور می رسند که مورد اعتماد مدیر نیستند و کم کم از خود سلب مسوولیت کرده و هیچ تلاشی در جهت بهبود کیفیت و افزایش بهره وری نمی کنند.

نمونه دیگر آن، مدیری که برای جلسات متعدد کاری، فقط به نفرات خاصی تکیه دارد و آنها را با خود همراه می کند، مخصوصا آنکه بازماندگان از همراهی، افرادی شناخته شده و متخصص باشند، هم از قدرت تخصص همکاران مربوط بی بهره شده و از همراهی صادقانه آنها باز می ماند  و هم در طرف دیگر مذاکره، چنین باوری را القا می کند که به همکاران خود اعتمادی ندارند و در نتیجه قدرت چانه زنی و مذاکره برای خود باقی نگذاشته و در اولین توافق، متوقف می شوند و فریاد پیروزی بلند می کنند ولی چون همراهی برای خود ندارند، به ناچار بارها و بارها، این موفقیت خود را اعلام می کند و شنوندگانی که مهره های بیشتری از موفقیت را در آستین دارند، بر این ساده لوحی او می خندند.

نمونه سوم، مدیری که با گذشت چند ماه از آغاز به کار خود، در مجموعه دو هزار نفره همکار خود نمی تواند، معاونی را انتخاب کند، مدیران سایر شرکتها را با این سوال مواجه می کند که آیا آقای مدیر، به هیچ یک از همکاران خود، اعتمادی ندارد؟

نمونه چهارم، مدیری که چندین معاون برای همکاری انتخاب کرده است،  اما حتی در جلسات تخصصی خود، به اتفاق رییس دفتر یا یکی از کارشناسان شرکت میکند، به طور قطع، نعمت بزرگ همکاری و همفکری را نادیده گرفته و دلسردی و یاس را به مجموعه تحت مدیریت خود تزریق کرده و کمتر توفیق آن را خواهد داشت تا شخص دیگری را به همراهی خود امیدوار کند.

تشکیل جلسه های کاری، در آخر وقت اداری، تشکیل جلسه بدون تعیین وقت قبلی و دستور جلسه از پیش تعیین شده،فراخوانی  اعضای جلسه با تلفن مدیر دفتر،تشکیل جلسه بدون تنظیم صورتجلسه و شرح وظایف حاضرین جلسه، بدون شک نشان از بی کفایتس و ناکارآمدی مدیر یک سازمان است.

اگر کمی به اطراف خود نگاه کنیم، مثال های فراوانی از این نوع مدیریت در محل کار خود می توانیم ببینیم.

  نوشته شده در  شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۲ساعت 18:14  توسط جلیلی نوش آبادی.  | 
معماري ايراني در دوران اسلامي به نوعي شکوفايي رسيد به گونه اي که شاکله هر محله به مرکزيت مسجدي بود که در اطراف آن  عناصري همچون امامزاده، ميدان، بازارچه و آب انبار بنا شده و گاه حمام نيز به آن افزوده مي شده است. به مرور زمان که بافت شهرها دستخوش تکنولوژي و مدرنيته شد، همه اين عناصر حذف و مسجد در يک چهار ديواري بدون هيچ اضافاتي محصور شده است، اما نوش آباد از جمله مناطقي است که اينگونه بافت تاريخي در آن هنوز ديده مي شود.
مسجد جامع نوش آباد به عنوان يکي از زيباترين و قديمي ترين مراکز محلي در منطقه کاشان است که ساختار کهن آن تاکنون محفوظ مانده است . مي گويند اين بنا، زماني آتشكده بوده و مقارن ظهور اسلام به عنوان مسجد تغيير كاربري پيدا کرده است.  اين مسجد از آثار ارزشمند دوره سلجوقي است. مسجد جامع عتيق شامل دو ايوان اصلي يكي در شمال و ديگري در سمت جنوب است و داراي دو ورودي اصلي يكي در شرق و ديگري در جنوب است. ورودي سمت شرق در دو لنگه چوبي دارد و تاريخي به سال 1135 (هـ ق) بر آن حک شده است. اين ورودي در زير ساباط و در جلو امامزاده اسحاق واقع گرديده. بر در چوبي جنوبي که به فضاي باز ميدان گشوده مي شود،  تاريخ 1004 ( هـ ق ) حک گرديده است.
اين مسجد شامل مناره بلندي است که کتبيه اي آجري با اسما الله، محمد و علي به خط معلي در ميانه آن ديده مي شود. ايوان جنوبي داراي كتيبه هاي گچي به خط ثلث مي باشد و با روش گچبري به صورت بر جسته مرقوم گرديده است . محراب مستقر در اين ايوان در وسط ضلع احداث شده و مزين به گچ بري است . ايوان مذكور از دو سوي شرقي و غربي به فضاهاي مجاور مرتبط مي گردد .
ايوان شمالي با تزيينات آجر و طاق نمايي و شبستاني به سبک طاق چشمه و سه درب از دوره هاي صفويه و قاجاريه است که در سال 1379 به شماره 2015 به ثبت آثار ملي رسيده است.
مقابل ورودي اصلي مسجد جامع نوش آباد، به فاصله يک کوچه باريک  امامزاده و در کنار آن آب انباري قرار گرفته است که اين فاصله را سقفي خشت و گلي پوشانده است که اين سقف در تمام بافت تاريخي ادامه داشته و مردم را از گرماي طاقت فرساي تابستان و سرماي استخوان سوز زمستان کوير حفاظت مي کرده است.
ساباط با شکوه مسجد جامع به شيوه طاق چشمه و با مصالح خشت و آجر به ارتفاع 6 متر از آثار به ياد ماندني مرحوم  "سيد آقا" معمار دوره قاجاريه است که در ابتداي گذر مسجد جامع قرار دارد و درب اصلي مسجد و شاهزاده اسحاق در فضاي چهار صفه اي آن واقع است.
 انتهاي گذر مسجد جامع به مسجد امام علي عليه السلام متصل بود. اين مسجد از آثار دوره ايلخاني است که بر سر در آن کتيبه سنگي به تاريخ 1003 هجري قمري قرار دارد و محرابش  گچبري شده و مزين به خطوط قرآن و نقوش اسليمي است . مسجد علي (ع) داراي شبستانهاي فوقاني و تحتاني و نيز ايوان فوقاني است و بر بلنداي مسجد ماذنه منحصر به فرد و زيباي آن ساخته شده است. مسجد علي (ع) در سال 1379 به شماره 3060 به ثبت آثار ملي رسيده است. آب انبار اين مسجد در ميدان شمالي مسجد قرار  گرفته که از يادگاران دوره صفويه است. ورودي و  طاق نماهاي جانبي و سر در  آب انبار  آجر کاري و با آجرهاي لعابدار تزيين شده است که به همراه مخزن و دو بادگير خشتي و آجري از عناصر مجموعه  ميدان به حساب مي آيند.
کوچه مسجد امام علي (ع) از کنار درخت گز کهنسالي به طرف شرق با کوچه اي باريک به گذر مسجد موسي بن جعفر (ع) وصل مي شود. آنچه از معماري فعلي اين مسجد ديده مي شود، آثار دوره قاجاريه است. مسجد  با مصالح خشت و آجر  در دو طبقه  ساخته شده و به شيوه طاق چشمه مي باشد و بر فراز اين مسجد ، ماذنه بلند آن به صورت هشت وجهي با مصالحي از  آجر نازک و کاشيهاي فيروزه اي ديده مي شود.
ساباط اين مسجد از آثار دوره قاجاريه است و با ارتفاع کوتاه و کم عرض از مصالح خشت و آجر بنا شده که در بالاترين قسمت آن، هشتي زيبايي قرار دارد که با آجر لعابدار تزيين شده است. اين ساباط به گذر مسجد امام حسين و ميدان "حاج لطيف" متصل بوده که در طي ايام، هر دو گذر ويران شده است اما ساباط ميدان هنوز مجالي براي آرامش و آسايش رهگذران است.
مسجد قائميه  از آثار هنرمندان تواناي دوره قاجار "آسيدآقا بنايي" و "استاد اسماعيل" است كه با ظرافت تمام طاق چشمه هاي آن در چند طرح، آجركاري شده است. در جريان مرمت اين مسجد دو کاشي لعابدار فيروزه اي که بر آن سوره ي توحيد کتيبه شده و احتمالا از دوره ي ايلخاني است به دست آمده است .شماره ي ثبت بنا:16234-1385
مسجد خشتي زمين وقفه ،  اثر  هنرمندانه مرحوم "آقاصدرا بنايي"  است كه در ضلع غربي مجموعه تاريخي زمين وقفه قرار گرفته است. در ضلع شمالي ميدان زمين وقفه، ساباط خشتي آن بنا شده است. اين ساباط با طاق ضربي و ارتفاع کم به همراه چند ساباط و گذر ديگر از آثار دوره قاجاريه است که همه آنها به شماره 13115-84 به ثبت آثار ملي رسيده است.

  نوشته شده در  پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۲ساعت 18:17  توسط جلیلی نوش آبادی.  |